جام جهانی:)

  • ۰۱:۲۹

من همون دختریم که اصلا اهل فوتبال نیستم و تا به حال هیچ فوتبالی رو ندیده بودم،ولی امسال به لطف اینستا و عکسا و لایوهای بقیه،هیجان جام جهانی منو فراگرفته، اون قدر که حسرت میخورم که چرا من الان نمی تونم روسیه باشم:(

خلاصه که من کلی قبل بازی لایو کسایی که تو ورزشگاه بودن رو دیدم و لذت بردم،بعدشم نشستم بازی رو کامل نگاه کردم و این قدر جیغ زدم که گلوم درد گرفت:)

و این که تصمیم گرفتم زین پس فوتبال ببینم و بیشتر ازش سر دربیارم:)چون مثه این که دیگه اون حسی که قبلا بهش داشتم که میگفت مزخرفه از بین رفته.

و از الان آرزو میکنم ایران به جام جهانی بعد هم راه پیدا کنه:)چون اگه تا اون موقع زنده و سالم بودم،حتمااااا میرم تا بتونم بازی رو از نزدیک ببینم.

  • ۲۵

یک عدد گرمازده هستم!

  • ۱۴:۴۶

من آدمی بودم که از زمستون و سرماش متنفر بودم و دلم میخواست زودتر تموم شه،چون بدن به شدت ضعیفی دارم و سریع سرما میخورم و دیر خوب میشم و تقریبا از سه ماه زمستون دو ماه و نیمش رو در مریضی به سر میبرم:(

خب طبیعیه که با این شرایط دوست داشتم سریع بهار و تابستون بیاد!ولی برای اولین بارها تو عمرم دارم دچار گرمازدگی میشم:/ یعنی وقتی میرم بیرون فقط حالم بد میشه و نمی دونم باید چیکار کنم.قبلا این مدلی نبودم و این قدر به گرما حساس نبودم!حالا دیگه از تابستون و هوای گرم هم متنفر شدم،و دارم فکر میکنم برای این حال بد چه کنم:(((


آخه درسته که بدن آدم این قدر مسخره بازی دربیاره؟؟؟

  • ۲۴

بعد ٤ ماه...

  • ۱۷:۱۱

خوشحالم که تونستم کاری رو بکنم که فکر میکردم از پسش بر نمیام!

شاید ته دلم،از این که تونستم،یکم ناراحت باشم،ولی بخش بزرگی از وجودم واقعا خوشحاله:)


+حالا دیگه تکلیفم یکم با خودم معلومه:)

+ایمان بیاریم به زمان،که بعضی مسائل فقط به زمان احتیاج دارن تا روشن بشن!!!

  • ۲۲

:)

  • ۱۲:۱۹
تقریبا سه هفتس که نیومدم این جا!!!
حتی داشتم فراموش میکردم که وب دارم:)))

  • ۲۴

تنها مرا رها کن!

  • ۰۰:۳۱

امروز روز اول ماه رمضون بود!و سومین سالی که من دیگه هیچ حس خاصی به ماه رمضون ندارم و دیگه برام حال و هوای سابق رو نداره...

الان تنها چیزی که دلم میخواد بامیه است:/همین!!!


+یه متن قشنگ خوندم که به نظرم همه لازمه بخوننش و بهش عمل کنن:

اگه روزه میگیری و به کسی که داره آب میخوره ، چپ چپ نگاه نمیکنی و سر تکون نمیدی ، دمت گرم!

اگه روزه نمیگیری و به یه روزه دار نمیگی دیوونه ای بابا اینهمه ساعت آب نمیخوری که چی بشه ؟، دمت گرم!

کلا همین که به کار کسی کار نداری و سرت تو زندگی خودته ، دمت گرم!


+عنوانم که مولانایِ جان



  • ۲۵

چی شد که این قدر بی حوصله شدم؟

  • ۰۰:۲۷
در مرحله ای از زندگیمم که به معنای واقعی کلمه دلم میخواد هیچ کاری نکنم!یعنی هیچ کاریاااا...
از شنبه امتحانام شروع میشه و دلم نمی خواد درس بخونم،دیگه دلم نمی خواد باشگاه برم،نوبت دندون پزشکی گرفتم و باز دلم نمی خواد برم و بیشتر احساس میکنم حوصله دردش رو ندارم،حوصله خوندن کتابای جدیدی که با کلی ذوق و شوق خریده بودم رو ندارم،حتی حوصله انجام دادن کارای یونی رو ندارم و هی میگم بیخیال تهش استاد میخواد نمره کم بده دیگه...حتی گاهی وقتا حوصله خوابیدن رو ندارم!!!نمی دونم براتون پیش اومده یا نه ولی واقعا حس مزخرفیه...

+امشب خیلی تلااااش کردم تونستم نصف یه جزوه رو واسه امتحان شنبم بخونم:/ واقعا جای تحسین داره...( مثلا برنامه داشتم سه تاشو بخونم!)
+نمی دونم چرا امروز همش گشنم بود و هرچی میخوردم سیر نمیشدم.منی که بخاطر رژیم خیلی رعایت میکردم امروز بیخیال همه چی شدم و کلی خوردم ولی هنوز احساس میکنم معدم خالیه:/چته خب لعنتی؟؟؟
  • ۲۲

راحت بگیر این زندگی رو...

  • ۰۱:۱۹


من واسه هرکاری که میخوام بکنم،کلی وقت و انرژی میذارم و فکر میکنم و همش به خودم میگم که خب حالا این کار درسته یا غلط؟عواقبش چیه؟بعدا برام بد میشه یا نه؟؟من برای یه حرف زدن ساده هم کلی فکر میکنم...که چی بگم و چی نگم،که اکه این جمله رو بگم برداشت طرف مقابل چیه مثلا!حتی بعد از صحبت کردن باز میشینم فکر میکنم به حرفایی که زدم و منظورایی که میشه ازشون برداشت کرد!

ولی الان،توی این مرحله از زندگیم،دیگه از دست خودم و افکارم خسته شدم،دیگه تصمیم گرفتم یکم راحت تر زندگی کنم،یکم با خودم مهربون باشم!فقط مشکله برام...دارم تمرین میکنم ولی یه حس عذاب وجدان و همچین چیزی یهو درونم رخنه میکنه!نمی دونم باید چه کنم دیگه...

اگه در موردش مینویسم واسه اینه که میخوام بره تو ناخوادآگاهم،میخوام به خودم تلقین کنم که میتونم،میخوام بتونم،باید بتونم:)

  • ۲۴

لعنت به من!

  • ۰۲:۱۸

فقط همینو میتونم بگم،لعنت به من...

+

I don’t wanna ba alive 

I just wanna die today 

الان باید این آهنگ پلی میشد؟

  • ۳۵

حالا یه نفر این خواب منو تعبیر کنه...

  • ۱۳:۴۱
چیزی که تو این مدت فهمیدم اینه که من وقتی میام خونه،اگه از دو روز بیشتر بمونم دیگه نمی تونم خونه رو تحمل کنم و فقط میخوام برم!!!
مثه الان!امروز روز چهارمیه که خونم و دیگه حالم بده و میخوام زودتر ساعت بلیطم بشه و برررررم...
استثنائا این دفعه میدونم چی شده و چرا حالم بده،میدونم مشکلم چیه:( میدونم خونه چیزایی رو به من یادآوری میکنه که اصلا دوست ندارم فکر کنم بهشون!!!

+دلم میخواست وقتی با مامان حرف زدم یکم کنجکاوی کنه و ازم توضیح بیشتر بخواد!ولی نخواست،و تقریبا میدونم چرا.
+منی که خواب نمی بینم،چرا دیشب اون خواب لعنتی رو دیدم که این قدر روح و روانم رو تحت تاثیر قرار بده؟؟ از وقتی بیدار شدم حالم خوش نیست!!!

  • ۲۸

نمایشگاه کتاب!

  • ۲۱:۵۶

خیلی دوست داشتم برم نمایشگاه کتاب!حتی میتونم بگم از پارسال برنامه ریخته بودم که حتما برم نمایشگاه،ولی الان واقعا حوصلش رو ندارم!!!

فقط هم همین چند روز موقعیتش رو داشتم که برم و بعدش دیگه نمی تونم بخاطر کلاس و این داستانا!

ولی خب،خودم گفتم نمی خوام برم!

من بعضی وقتا واقعا خودم رو نمی فهمم:( 

  • ۳۱
۱ ۲ ۳ . . . ۶ ۷ ۸
Designed By Erfan Powered by Bayan