خدا مگر بغل کند مرا...

  • ۲۲:۲۸

امروز،وقتی بعد چند ماه،آبگوشت مامان پز خوشمزم رو خوردم و از شدت خوشمزگیش با وجود سیری هی ادامه دادم،

فکر نمیکردم تهش از فکر این که قراره مامان و بابا فردا برن و باز من تنها شم یهو اشکام سرازیر شه...

میدونستم دلم نمیخواد برن،میدونستم حالم بده،ولی دیگه نه تا این حد که اشکام بدون هیچ کنترلی گونه هامو خیس کنن.دلم نمی خواست جلوی مامان گریه کنم و نگرانش کنم،ولی نتونستم،مثه خیلی وقتای دیگه که نتونستم گریم رو کنترل کنم...

 احساس میکنم نمی تونم این شرایط رو بدون حضورشون تحمل کنم،دلم میخواد کنارم باشن وبهم آرامش بدن،ولی شرایط همیشه اون طور که ما میخوایم پیش نمیره.


پ.ن١:فکر میکردم دیگه صبور شدم و از اون دختر نازنازی چیزی باقی نمونده،ولی انگار هنوز همون قدر لوسم:))

پ.ن٢:میشه هرکی این پستو خوند واسم دعا کنه،خیلی بهش نیاز دارم🙏🏻

  • ۴۸
*یه خانوم گل*
ابجی خوابگاهی ؟؟؟
چشم {دست هایش را بالا می برد و دعا می کند فرد مورد نظر همیشه در همه مراحل زندگیش موفق باشد :) }
اوهوم:(
مررررررسی عزیزدلم:*
تو هم همین طور:)))
آلاء ...
منم خوابگاه بودم از لحظها هات لذت ببر عزیز دل
پدر و مادر هم فرشته هایی هستن  که تا ازشون دور نشیم قدرشون و نمیدونیم
الان چندصد کیلومتر ازشون فاصله دارم و ماهی یه بار میبینمشون
اوهوم.الان هر روز بیشتر میفهمم پدر و مادر چه نعمت بزرگی هستن و چقدر وجودشون کنار آدم ضروریه...
حوا ...
از این نظر اگه بخوای نگاه کنی همه دخترا لوسن. خیلی هم خوبه اصلا :)
محتاجیم به دعا ^_^
اره واقعا:))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan